تبليغاتX
امید...پسر من
این وبلاگ را ایجاد کردم تا خاطرات و کارهای پسر 4ساله ام امید را ثبت کنم
امید را برای مصاحبه به مدرسه بعثت بردیم نمی دانم ازشون چی پرسیدن

پدر و مادر ها را به نماز خانه هدایت کردند و حدود ۲ ساعت صحبت پیرامون مدرسه کردند

اولش امید را دیدم که گریه کنان دوید طبقه پایین (فکر کنم ناراحت بود که چرا از ما جداش کردند؟)

ولی بعدش صدای خنده و بازی بچه ها از طبقه بالا می آمد و وقتی آمدند پایین کلی سرحال و شنگول

بودند

ازش پرسیدم امید چطور بود:

امید:گفتند دایره بکشیم ...مربع....مسابقه سکوت هم بود بعدش می خواستند ما را گول بزنند که

بسوزیم  ولی من حواسم بود

مامان: امید در کل خوب جواب دادی؟

امید: خیلی خوب نبودم ولی خوب بودم

   به امید عاقبت به خیری تمام بچه ها  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 13:41  توسط مامان  | 

سال ۱۳۸۸ شروع شد باور کردنش سخته اما آمد 

سفره هفت سین را با کلی ذوق و شوق انداختیم سیب و سبزه و سنبل و سمنو و ... آیینه و شمع

دیروز که سیزده بود سبزه را دور انداختیم و  رفتیم تا سالی جدید را برای شاید جبران کم کاریهای

 گذشته  آغاز کنیم

..............

............

حکایت ما آدمهاست کلی برای زندگی برنامه ریزی می کنی ماشین ...خانه...بچه ...پول ....و ناگهان

باید بدن خاکی را توی یه سیزده بدر بندازی دور مواظب باشیم چون اون وقت دیگه زمانی برای جبران

نیست

"ناگهان چقدر زود دیر می شود"

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 13:4  توسط مامان  | 

امروز رفتیم طرقبه  امید خیلی اذیت کرد دم تمام مغازه ها توقع داشت یه چیزی بگیریم براش یه کلاه حصیری گرفتم ولی ول کن نبود و به من مشت میزد شده بود عین بچه لوسها و انگار نه انگار که این همان امیده که آنقدر حرفهای عاقلانه میزنه

الان دارم از بی حالی ولو می شم

شب بخیر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 22:40  توسط مامان  | 

ماه اسفنده و ماه خانه تکانی ....من هم آمدم تا یک صفایی به وبلاگ پسرم بدم

همه جا رو تمیز و براق کنم سللللللللام

***********************************************

امید و بابا در حال تماشای اخبار

امید : بابا هرچی سوال در زمینه سیاست و اقتصاد داری از من بپرس(با اعتماد به نفس)

بابا:امید جان چرا اقتصاد آمریکا خراب شده؟

امید:چون اوباما بجای اینکه پولشو بده به مردمش می ده به اسراییلی ها !!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 14:56  توسط مامان  | 

امید آمادگی می ره و سرم شلوغه برای همین مدتهاست که غیبت دارم

گاهی ابری و گاهی آفتابی اوضاع امیده گاهی آنقدر آقا می شه که باورت نمی شه و گاهی

آنقدر اوضاع خط خطی که.....ومنو باباش را حسابی مشغول می کنه .....تا بعد......

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 0:6  توسط مامان  | 

من و امید و بابا جون امید

یک غروب ماه رمضان

دعوت سفره افطاری امام رضا

صدای نقاره خانه و کبوترهای بیقرار

امید (پهلوی من -کت و شلوار و پاپیون!!) مدام در حال فیلم برداری با موبایل

سفره افطاری :نان و پنیر و سبزی و چای و خرما و سوپو باقالی پلو با گوشت

خدایا .........مرسی .......

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 10:29  توسط مامان  | 

یک سفره افطاری ماه رمضان :

تلویزیون :تصاویری از مکه و مدینه (محرم شدن کودکان ....)

امید: مامان ما کی میریم مکه ؟

مامان :آخی قربونت برم  پسر گلم ....چرا دلت می خواد بری مکه ؟

امید: آخه می خوام برم سیم کارت عربستانی بگیرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 8:58  توسط مامان  | 

امید:مامان یکی از عکسهاتو به من می دی؟

مامان: می خوای چکارش کنی ؟

امید:می خوام ببرم مهد کودک لپهاتو بکشم

مامان :الهي فدات شم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 8:36  توسط مامان  | 

درب ورودی تالار عروسی...

مامان:امید جان بیا تا بابا ماشینو پارک می کنه ما بریم

امید:کجا بریم ؟

مامان: خوب توی تالار دیگه

امید :یعنی من....با این  کت و شلوار بیام بین خانمها    تو برو من با بابا میرم

مامان :

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 12:55  توسط مامان  | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 8:56  توسط مامان  |